صرف نظر از کیفیت بازی ( که برای یک تماشاچی دست کم نیمه حرفه ای
، نسبتا مهم تلقی می شود) ، استقبالی که از این دو بازی صورت گرفت ،
بسیار جالب توجه بود.در بازی تیم ملی ، اگر عده ای متحدالباس را که تحت
عنوان انجمن هواداران تیم ملی از طرف فدراسیون ( سازمان وابسته به
قدرت سیاسی) سازماندهی شده بودند را کناری بگذاریم ، تعداد
تماشاگران عادی به زحمت نیمی از ورزشگاه را پر می کرد.پس از بازی نیز ،
که با نتیجه ای مساوی به پایان رسید، تماشاگران بدون هیچ گونه واکنشی
عاطفی ، به خانه هایشان رفتند.اما بازی استقلال و پرسپولیس ، از این
جهت چهره ای کاملا متفاوت داشت.ورزشگاه مملو از تماشاگر بود ، که
وقتی بازی با نتیجه مساوی تمام شد ، تا دقایقی پس از آن ، هواداران تیم
استقلال با چشمانی گریان و ماتم زده ، همچنان روی سکوها نشسته
بودند.این صحنه ، به روایت مجری تلوزیون ، امری عادی در جهان امروز
است، و می توان از آن چنین برداشت کرد ، که فوتبال بخشی از زندگی
اجتماعی انسان امروز شده است.و باید آنرا در قالب یک پدیده پیچیده
فرهنگی و اجتماعی مورد تحلیل قرار داد.اما نکته مورد بحث ما چیزی غیر از
این است.که البته تلویزیون سعی دارد ( اگر آنرا درک کرده باشد) ، با طراری
، آنرا به فراموشی بسپارد.و آن اینکه چه شده که بازی تیم ملی ، بسیار
حساس بود ، با این بی تفاوتی سنگین از سوی جامعه مواجه می
شود؟این البته پدیده ای است که در همه جای جهان در حال وقوع است و
چند سالی است که کارشناسان اجتماعی ، از ظهور چنین پدیده ای و رنگ
باختن گرایشات ملی در برابر گرایشات گروهی و باشگاهی ، احساس خطر
کرده اند.اما آیا واقعا تحلیلی که مثلا در مورد این پدیده در انگلستان ارائه می
شود را می توان به ایران نسبت داد.؟
فراموش نکنیم که در بسیاری کشورها ، به ویژه همانها که شاهد چنین
پدیده ای هستند ، سازمان ورزش به صورت مجموعه ای نسبتا مستقل از
نهادهای قدرت سیاسی فعالیت می کنند.همین نکته کلیدی راه ما را در
تحلیل این پدیده ، از آنان جدا می کند.
اما چرا در ایران این پدیده رخ می دهد؟آیا احساسات و تعلقات ملی رنگ
باخته است؟اگر چنین است ، پس این همه شعار و شعر و تبلیغات ظاهرا
ملی به چه کار آمده است؟
پس این همه شور و حرارت ظاهرا ملی که هر لحظه و ساعت از بلندگوها
پخش می شود ، چه کرده است؟
آیا جوانان در برابر گزینه دهکده جهانی به سمت حذف مرزهای ملی در
ذهنشان و عملشان گام برداشته اند؟

این ها سوالاتی است که معمولا در برابر این پدیده مطرح شده است و
جواب هایی نیز به آنها داده شده است.اما من نمی توانم به سادگی بپذیرم
مرزهای ذهنی و عینی ملی در سوژه ایرانی رنگ باخته است.کافیست آنچه
را که مبین حضور پر رنگ قدرت است از میان عناصر ملی کنار بگذاریم تا
میزان استقبال عمومی را از عناصر فرهنگ ملی شاهد باشیم.این ادعا به
این معناست که فرهنگ ملی فراتر از یک طعمه عوامفریبانه برای قدرت می
تواند عمل کند.در این مکانیزم ، سوژه ایرانی ، در مواجهه با اوبژه فرهنگ
ملی ، آنرا به صورت تنزیه شده از قدرتی می خواهد که تناسبی با ساختار
اوبژه ندارد.در این مورد خاص ، فوتبال ملی ، به عنوان یک عنصر عینی جدید
ملی ، تا زمانی مورد اقبال عمومی است که ساختار اوبژه فرهنگ ملی را
حفظ کرده باشد ، و آن زمانیست که قدرت ، آنرا در جهت منافع ضد ملی
مصرف نکند ، در غیر اینصورت از آنجا که با ورود قدرت ، ماهیت آن تغییر می
کند ، و تنها نامی را با خود یدک می کشد ، خود به خود از مدار توجه
سوژه ایرانی خارج می شود.این تحلیل البته تحلیلی " تام " نیست .اما در
کنار عوامل دیگر از اهمیت بیشتری برخوردار است.سودمندی این تحلیل از
دو جهت است:
اول اینکه ، می توان و باید قدرت را در شکل دهی بسیاری از پدیده ها ی
اجتماعی و فرهنگی دخیل و موثر دانست
دوم اینکه ، سوژه ایرانی را که به واسطه تاریخ نادرستی که بر آن نوشته
اند ، ناچیز انگاشته اند ، در کانون توجه قرار می دهد.

