![]() |
![]() |
|
| نقدی پیرامون اندیشه و اجتماع |
|
ماركس زماني در "بررسيهاي فلسفي" درباره فوير باخ نوشته بود:
"فيلسوفان جهان را به عناوين گوناگون فقط تعبير كردهاند، اما از اين پس
سخن بر سر دگرگون كردن جهان است"
اين تز شايد بزرگترين و پوياترين نظري بود كه ماركس حدود 5/1 قرن
پيش ارائه كرد كه حكايت از واقعيتي تاريخي دارد و البته هنوز هم زنده و
جاريست. نگاه تيزبين ماركس پرده از اين واقعيت برداشت كه تاكنون
هركس توانسته درمورد جهان هستي و پديدههاي موجود در آن
بيانديشد، وظيفه خود دانسته كه صرفاً مناسبات و روابط موجود در آن را
تفسير كند.
از ماركسيسم عوامزده كه بگذريم، ماركس نيز به عنوان يكي از بزرگترين
انديشمندان تاريخ بشري و كسي كه پرده از اين واقعيت تاريخي
برداشت، و قرار بود به دگرگون كردن تاريخ بيانديشد، نتواست از بند تفكر
اينچنيني فلسفه كلاسيك رهايي يابد و باز بر همان سنت گذشته، خود
نيز تنها به تفسير و تشريح نظام سرمايهداري بسنده كرد.
او هر چند در بررسيهاي تاريخياش از مفهومي به نام "نبرد طبقاتي" به
عنوان كليد حركت تاريخ ياد ميكند، اما آنچه در پس اين مفهوم نهفته
دارد نگرشي دترمينيستي است كه باز دستورالعملي جدي براي
حركت آزادانه و مختار انسانها براي تغيير جامعهشان ارائه نميكند.
او در پيشگفتار چاپ اول "سرمايه" نوشته بود: "...... حتي اگر جامعهاي
به مرحلهاي برسد كه مسير قانون طبيعي حاكم بر حركت خويش را
كشف كند نه قادر به جهيدن از مرحله توسعه طبيعي خود خواهد بود و
نه قادر به از ميان بردن آنها با صدور فرمان. اما ميتواند دوره بارداري را
كوتاهتر و رنجهاي وضع حمل را خفيفتر كند ....".
در اين عبارت نگرش جبرگرايانه تك خطي تحول جامعه بشري به خوبي
نمايان است. بنابراين ماركس هم كه معتقد بود كار فيلسوفاني كه
جهان را تعبير ميكردهاند ، با هگل كه به تنهايي كل تاريخ را انديشيده،
تمام شده است، خود تنها به تفسير روابط نظام سرمايهداري اكتفا
كرد.
و اين حكايت بر خلاف انتظار ماركس تا اكنون هم ادامه يافته است.
در واقع فيلسوفان كاري را رسالت خود دانستهاند كه در سطحي بالاتر
پيامبران آنرا بخشي از حركت دگرگوني طلب خود قرار داده بودند.
با اين تفاوت كه پيامبران در بخش ديگر حركتشان، پس از تعبير جهان،
دستورالعمل حركت بر مدار تغيير، همپاي تكاپوي طبيعت و هستي، و
رهايي از بندهاي موروثي «طبيعت، تاريخ، جامعه و خود»* را دستور كار
خويش قرار داده بودند.
اگر ماركس به طبقه زحمتكش نويد رهايي از بند استثمار را پس از طي
شدن تاريخ مصرف سرمايهداري ميدهد، در مقابل محمد ،طيف
انسانهاي تحت ستم را به مبارزه عليه مناسبات استبدادي و استثماري
حاكم دعوت ميكند. اگر ماركس ما را فرا ميخواند تا به انتظار سر آمدن
خود به خودي نظام استثماري بنشينيم، در مقابل قرآن ميگويد:
«ان الله لايغير ما بقوم حتي يغير ما بانفسهم»
(هيچ ملتي دگرگون نميشود مگر آنكه پيش از آن انديشه و عمل آنان
تغيير كرده باشد)
بنابراين حركت نه تنها محمد، كه سلسله پيامبران بر مدار تعبير و تغيير
جهان بوده است و از نگاه آنان انسانها تغيير را از انديشهشان آغاز
ميكنند و به جامعه و تاريخ ميرسند. اما همچون ساير مكاتب كه دچار عوامزدگي مفرط شدهاند، پيروان اديان
بزرگ الهي نيز به دريوزگي تاريخي و فكري دچار شدهاند و انديشهشان
با مشتي خرافه شكل گرفته است،
تا جاييكه به كلي فلسفه تغيير و تكامل را كه اساس و فلسفه حركت
پيامبران بوده است، فراموش كردهاند و به تقليد از شيوخ و كسبه دين
روي آوردهاند.
*دکتر شریعتی می گفت انسان اسیر چهار زندان : طبیعت ، تاریخ ، جامعه و خویشتن است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 15:54 توسط مرتضی اسدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|