اي آزادي !
اي آزادي خجسته آزادي خواهم كه تو را به تخت بنشانم
يا آنكه مرا به پيش خود خواني يا آنكه تو را به پيش خود خوانم

اي آزادي !
تو كدام موهبتي كه با طلوع تاريخ، خورشيد هستي ات در كسوفي مرگزا فرو رفت و جز
نامي و يادي از تو در خاطره ها و آرزوها باقي نماند.
اي آزادي !
درخشش كدامين صبح صادق نويد بخش طلوع تازه و دل انگيزت خواهد بود ، تا در
روشنايي آن زخم هزاره هاي ظلمت توي خود را مرهمي بخشيم و غم اسارت قرنها ، نه بل
هزاره ها را كه بر دل و جانمان سنگيني مي كند به فراموشي بسپاريم.
اي آزادي !
تو چه رمزي داري كه عدالت را تنها در پرتو روشنايي هستي بخش تو مي توان يافت و
زندگي را در حضور گرم تو مي توان لمس كرد.
اي آزادي !
از آن لحظه ناب بگو كه فروغ زيبايت را بر چهره هاي خسته مان مي افشاني و زنجيرهاي
موروثي را از دست و پاي بي رمقمان مي گشايي
اي آزادي !...

